خبر ساعت وروزهارو ندارم که با چه سرعتی می گذرن که با یه پلک بهم زدن یکسال دیگه می گذره و انگار به رسم ارقام بزرگتر میشمو اما خودم چیزی که اسمش یک سال از عمرمه رو احساس نمیکنم !
انقدر تو خودم گم شدم که اصلا خبر بیرون ندارم خبر زندگی!!
دیشب در ساعات ابتدایی تولدم به این نتیجه رسیدم که زندگی دقیقا اون کاریه که ما از انجام دادنش فرار می کنیم اون حرفیه که از شنیدنش میترسیم همون تصویری که میلی به دیدنش نداریم !
زندگی همون چیزهایی که همیشه ازشون فرار میکنی اما همین که به خودت میایی تازه می فهمی بدون اینکه بخوای همه نا خواسته هارو دنبال خودت کشوندی!!
خیلی جالبه تاریخ تولدمو خیلی دوست دارم اما از این که سالها انقدر تند می گذرن متنفرم انگار اندازه ۲۴ سالگی نیستم هنوز انقدر بزرگ نشدم از بعد از این خیلی میترسم تا حالا انگار نفهمیدم چی شد که انقدی شدم نمی دونم چند تا آدم خوب و بد دیدم یادم نیست از کی چی یاد گرفتم فکر میکنم الان وقت اینه که از چیزایی که تو این سالها یاد گرفتم استفاده کنم اما انگار هیچی بلد نیستم حال وهوای شب امتحانو دارم .
درست مثل اون روزایی که بدون اجازه مامان درب حیاط وباز می کنیو بعد از ترس کوچه وخیابون وبچه دزد بر میگردی تو خونه درو محکم می بندی !!
نقطه چینو نقطه چینو نقطه چین...
هر روز که می گذره تاز ه میفهمم که این همه جاهای خالی که تو زندگی جا خوش کرده از کجاستو تا کجا تازه می فهمم که چقدر کم دلتنگ بودم از همه اینهایی که می دونمو فهمیدم بیشتر از همه فرار میکنم تازه فهمیدم بزرگ شدن چقدر سخته از اتفاقایی که می دونم می افته میترسم از آینده از آدمای تکرارو تکرارو تکرار ...
دیروزو امروزو هر روزو هنوزم جات خالیه ...
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:37 توسط الناز نوربخش |