آسمون مثل من حالش خوش نیست اما هنوز خوشگلی هاشو داره ! معرفت مسیح رو دوست دارم همیشه روز تولدش دوست داراشو شاد می کنه .آخه وقتی بارون میاد اگه اهل دل باشی یه خورده حال غم داری حال عشق بی سر انجام حال هرچیزی که داشتی و حالا نداری ولی وقتی برف میاد بخوای نخوای لبخند ته چهرت هست چشات یه برق خاصی داره که انگار یه ذره اش واسه ندید بدید بودنمونه ! مسیح رو واسه معرفتش تورو واسه همه بی معرفتی ها و نبودنات دو..... از بابا نوئل خواستم تورو بزاره تو جورابم!! اونم قبول کرده قول داده قول مردای دیروزی !! از این گردش گردون نصیبم غم و درده چه عشقی دارم اون روز که گردونه نگرده قسمت نشد تو برفها منو ببینی سفیدی برف خیلی بهم میاد یه رنگیش رنگ دلای عاشق رنگ دلای مهربون رنگ دلای دوست داشتنی درست مثل ذل تو... قبلا ها وقتی هوا حالی به حالی می شد اولین کسی که یادت می افتاد من بودم الان آسمون به این خوشگلی با درختایی که شبیه کاردستی هامه هم منو یادت نمی ندازه ! تو این هوا همه چیز سر جاش حتی حال من غیر از تو + بغلت + دستات + چشمات + مهربونیت + عشقت نه این آخری رو دروغ گفتم آخه خودتم می دونی که همیشه پیشمی واسه همینه که دیگه حتی به خوابم نمی آی ، نه اینکه دوستم نداری نه اینکه دلت برام تنگ نمی شه نه اینکه بی معرفتی ... چند روزیه دلم خیلی برات تنگ می شه اما دستم بهت نمی رسه خیلی راهت دوره دیشب داشتم می اومد پیشت پلیسا نذاشتن بدون ذنجیر بیام تو هم انگار قدر من دلتنگ نبودی وگرنه خودت یه جوری جورش می کردی که بیام زیاد پیشت نمی موندم فقط می خواستم رو سنگت دراز بکشم سرمو بزارم روسینت این جوری فکر می کنم بالا خره منم یکیو دارم ... نمی تونم زیاد این جا بمونم قرار دارم !! چند روزه منتظر بابا نوئلم قول داده قول مردای قدیم!! تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که ، که بودی ندانم که، که هستی در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خسته گان من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی بر دیوار زمانم بی سرانجام و بی نام و نشانم چون غباری به جا از کاروانم تنها ترین تنها منم سر گشته و رسوامنم آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بودو بس این آمدن این رفتنت رنج و عذابی بودو بس ای فلک بازی چرخ تو نازم بی گمان آمدم تا که ببازم ای دریغا که شد چشم سیاهی قبله گاه منو روی نمازم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:29 توسط الناز نوربخش |
روزا می گذره چه جوری به چه سرعتی هر چی سعی می کنم نمی تونم شتاب اولیه اش رو به دست بیارم ! خوبم یا بد نمی دونم فقط می دونم هر چی می شکنم تموم نمی شم من تکیدم زیر بار این شکستن های آنی واسه ساختن یه رویا وا سه حسی نا گهانی نه اونجوری ام که می خوان نه اون چیزی که می خوام .بین زمین وهوا معلقم شایدم مثل یوسف افتادم تو چاه سادگی ؟ روزگار عجیبی همه چی هستی جز چیزی که می خوای!! روزای خسته گی می گذره اما همین که گرد وخاک افتادنو می تکونی یه جوری زمین می خوری که حالا حالا ها باید زور بزنی تا از جات بلند شی انقدر گفتم که وقتی یه مشکلی واست پیش میاد غصه نخور به خودت بگو قبلا هم از این مسائل پیش اومده ومن به راحتی حلش کردم ، آنتونی رابینز هم از جمله اش پشیمون شد ه! راستی ما آدما چه قدر راحت از کنار هم می گذریم تا حالا شده از خودمون بپرسیم دل چند نفرو شکوندیم ؟ حالا که شکوندیم چرا نمک می زنیم ؟ می خوام سنگ شم اما مگه می شه ؟ باز خل شدم ! جالبه روز اول احساساتت برای مخاطبت چه قدر قشنگ و دلپذیر اما همین که می گذره می گه من توان مقابله با احساسات تورو ندارم چه قدر راحت به هم دروغ می گیم ؟چه قدر راحت روح همو به بازی می گیریم ؟!چه خلا ء قشنگی بود ده روز بین بودن ونبودن من هنوز هم بغض می کنم اما چیزی عوض نمی شه جز حال بودنم ! دنیام شده آخرت یزید چراشو نمی دونم اما چه خوبه که حداقل تو این وبلاگ حرف دلمو می زنم اشکالی نداره که دیگه نمی شه ترانه گذاشت حرف که می شه زد بغض که می شه کرد ؟ چه قدر دلم مرگ می خواد اما واسه مردن هم حوصله ندارم ! به من حالم رو بر گردون همون حسی که می خوامش ! حالمو تو نگرفتی که بر گردونی می دونم !خیلی خوب می دونم همه چیزو میدونم ! اما بزار یه کم دیگه گریه کنم قول می دم این دفعه دیگه اشکامو نبینی !! هر چی واست می نویسم نامه تموم نمی شه هنوز یه عالمه حرف نگفته دارم هنوز امید وارم شاید یه روز یه جایی باز هم خدا مرو کنار هم بزاره اما میدوارم دیر نشه ! من گناهم اینه عاشقت شدم خیلی ناراحتم از دست خودم خیلی دیر کریم نه سه سال گذشت اما نشد که ببینمت شاید اگه قسمت شه بتونم خیلی کارا رو...نه نه من خیلی وقت می خوام گول نگاتو نخورم ! این روزا حال عجیبی دارم این دوتا با چند تای دیگه که حوصله تایپ ندارمو زیاد می خونم : محمد علی بهمنی اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نزد من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری : همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چه گونه شرح دهم عمق خستگی هارا اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم من آن زلال پرستم در آب گند زمان که فکر صاف آبی چنین لجن بودم غریب بودم وگشتم غریب تر اما: دلم خوش است که در غربت وطن بودم این هم به یاد تو : ایرج جنتی عطایی تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته تو از کدوم سرزمین ؛ تو از کدوم هوایی که از قبیله ی من یه آسمون جدایی اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بهت ودغدغه ناجی قلب منی پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی قد آغوش منی نه زیادی نه کمی منو با خودت ببر من حریص رفتنم عاشق فتح افق دشمن برگشتنم ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن چی می شد شعر سفر بیت آخرین نداشت عمر کوچ منو تو دم واپسین نداشت آخر شعر سفر آخر عمر منه لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه منو با خودت ببر...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:29 توسط الناز نوربخش |