یه روز دلم گرفته بود مثل هوای بارونی از اون هواها که خودت حال وهواشو می دونی آخه تو هم مثل منی مثل دلای ایرونی وقتی هوا ابری می شه حال هوامو می دونی* اگه بدونی جقدر بارونو دوست دارم قسم خوردم امروز از میدون تجریش تا راه آهن و زیر بارون قدم بزنم که آفتاب شد!!! نمیدونم این آسمون چی از جونم می خواد بابا به خدا پاییز شده الان باید بباری نه اینکه آفتابی باشی !!! سه ماه تابستون که شمال بودم هر وقت می خواستم برم دریا حتی وقتی به ساحل دریا فکر می کردم باروون می اومد الان هم که می خوام باروون بیاد نمیاد !! امروز صبح یه خورده عجولانه تصمیم گرفتم وبه خاطر باروون دم صبح که خیلی خوشگل بود یه نفرو بخشیدم اما همین که زنگ زدم بگم به خاطر بارون که تنها نقطه تفاهم مونه بخشیدمت هوا آفتابی شد اونم با پر رویی تمام گفت الان هوا آفتابیه قطع کن هر وقت بارون اومد زنگ بزن!! ببین آسمون چه کارا که با آدم نمی کنه ! سکه یه پول شدم ! ولی بباره نباره من عاشق آسمونه پاییزی ام !! تا اطلاع ثانوی این جا رو با شعروترانه به روز نمی کنم فقط یه متن ادبی ساده که خودم خیلی دوسش دارم: خسته ام از این همه انتظار خسته ام ! به پله آخر آسمان کی خواهم رسید ؟ دستهایم تهی از پوچ است. می دانم همه را جستجو می کنم و هیچ نمی یابم. دستهایم را به تو می سپارم / که سبزی بهار را تجربه کردی . هوا سرد است. کوچه سرد است خانه سرد است . من سردتر از ... می دانم همه را جستجو می کنم وهیچ نمی یابم . خسته ام از این همه انتظار خسته ام / به پله ی آخر آسمان... نه .. به نقطه ی شروع کی؟ ما دیر کرده بودیم/ دیر/ وقتی رسیدیم خدا مرده بود!! تاریکی چراغی ست که مارا می فهمد / مارا می دانست!! کدام بغض کدام اشک کدام گریه؟ وقتی تو خوده واژه ی سکوت بودی! خسته ام از این همه انتظار خسته ام به پله ی آخر آسمان...نه! به نقطه ی شروع ...نه! به تو کی خواهم رسید؟
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:9 توسط الناز نوربخش |