تولد خود خوشگلم که بابا ... از عید فطر تا 8/8 یعنی روز تولدم بهترین فرصت بود برای ترک عادتهای زشت یعنی در واقع به این نتیجه رسیدم ترک عادتهای زشت همیشه انگیزه های خوب نمی خواد بعضی اوقات با هیچی از همه چی قشنگتره اصلا روز تولدمو دوست ندارم از حس پیری خیلی بدم میاد دلم می خواد برگردم به ده سال پیش روزهای شیرین وبی دقدقه پر هیاهو اما هیف که نمیشه بعضی اوقات یه اشتباه کوچیک که به نظر خیلی پیش پا افتاده می رسه یه تاثیر خیلی بد توزندگیت وآینده ات می ذاره که حتی حاضر نیستی اون اتفاق وبه خاطر بیاری اما خیلی خوب که بفهمی مهم نیست در گذشته از رو نفهمی وبچه گی چی کار کردی مهم اینه که از این به بعد کاری نکنی که فردا تو خراب کنی واز خودت بدت بیاد سخته اما دارم تمرین می کنم که یاد بگیرم دیگه کمتر اشتباه کنم ... نمی خوام زیاد خودمو در گیره روزهای سخت کنم دارم خودم از گذشته می کشم بیرون دارم خودمو از نو میسازم و این مهمترین کاریه که الان دارم ... دوست خوبم که می دونم به این وبلاگ سر زدی وکارمو خیلی دوست داشتی تو وبلاگت منو دزد ترانه کردی مهم نیست مهم اینه که دایره واژگانی کارای من مشخصه هر جایی این کارو بخونی همه این کارو به اسم من میشناسن هر طور راحتی رفتار کن و مطمئن باش که به این سادگیها تن به حاشیه نمی دم!!!! تو این پست هم دوباره همون کاری که تو خیلی دوسش داریو می زارم اما از دوستان خوبم عذر خواهی می کنم که برای خوندن ترانه های جدید به ناز ایل آریایی سر میزنن اینجا دیگه با ترانه های کامل آپ نمی شه . تولدی دیگر همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحر گاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت وآب آتش پیوند زدم زندگی شاید یه خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود رااز شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد وبه یک رهگذر دیگر با لبخند بی معنی می گوید (( صبح بخیر )) زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ودر این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با ذریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به ادازه ی تنهائیست دل من به اندازه ی یک عشقست به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تود ر باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناریها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست و به چیری در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن ودر اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید : (( دستهایت را دوست می دارم )) دستهایم رادر باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم و پرستوها در گودی انگشتهای جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد وبه ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم وگردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب اورا باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد وبدین سان است که کسی میمیرد وکسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد ودلش رادر یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ،آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهدآمد... فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:30 توسط الناز نوربخش |