سال ۸۵ با تمام تلخی ها وشیرینی هاش نفسهای آخرشو میزنه ماهم مثل همیشه ناشکری های آخر سالمونو داریم که خدا کنه این سال بد خیلی زود تموم شه بره پی کارشو از این حرفا ولی همین که سال جدید شروع می شه خاطرات سال گذشته رو مرور می کنیم
یادمون باشه سر سفره هفت سین فکر غمها و شادی های هم باشیم .این روزا خیلی سخته به کسایی فکر کنی که سال پیش این موقع کنار هم بودین ولی الان دیگه کنار هم نیستین حالا به هر دلیلی من که دعا می کنم این حسی که الان دارم سال دیگه این موقع نداشته باشم امید وارم همه اونایی که روزا ی خوبی رو باهم وکنار هم داشتیم هر جای دنیا که هستن حتی اگه قراره هیچ وقت کنار هم نباشیم خوش خرم باشن وبه آرزو هاشون برسن . آرزو ی موفقیت شیرین ترین آرزویی که می تونم براشون بکنم .از شماها که این پست رو می خونین تنها یه خواهش کوچیک دارم اونم اینه که برام دعا کنین .دعا کنین که به تنها آرزوی زندگیم برسم .تنها آرزویی که حالا خیلی ازم دوره انقدر که دیگه منو یادش رفته .همین سیزده ترانه شیرین که خودم خیلی دوستشون دارم براتون گذاشتم خوشحال می شم نظراتونو بدونم.تعطیلات خوبی داشته باشین ... عصیان فروغ فرخزاد به لب هایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ئی نا گفته دارم زپایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی اشفته دارم بیا ای مرد ای موجود خود خواه بیا بگشای در های قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را منم آن مرغ آن مرغ که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه تنگ به حسرتها سر امد روزگارم به لب هایم مزن قفل خموشی که من باید بگویم راز خود را به گوش مردم عالم رسانی طنین آتشین آواز خود را بیا بگشای در تا پر گشایم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر لبم با بوسه شیرینش از تو تنم با بوی عطر ا گینش از تو نگاهم با شرر های نهانش دلم با ناله خونینش از تو ولی ای مرد ای موجود خود خواه نگو ننگ است این شعر تو ننگ است بر آن شوریده حالان هیچ دانی فضای این قفس تنگ است تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از این ننگ و گنه پیمانه ای ده بهشت وحور و آب ودوزخ از تو مرا در قعر دوزخ خانه ای ده کتابی خلوتی شعری سکوتی مرا مستی وسکر زندگانیست چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانیست شبانگاهان که مه می رقصد آرام میان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابی ومن مست هوس ها تن مهتاب را گیرم در آغوش نسیم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشیدم به خورشید درآن زندان که زندان بان تو بودی شبی بنیادم از یک بوسه لرزید بدور افکن حدیث نام ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده مرا می بخشد آن پروردگاری که شاعر را دلی دیوانه داده بیا بگشای در تا پر گشویم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر تندیس ایرج جنتی عطای بانوی موسیقی و گل ! شا پری رنگین کمون! به قامت خیال من ،ململ مهتاب بپو شون! بذار نسیم در به در گلبرگ از یاد ببره بردار بوی تنت هر جا که می خواد ببره دس رو تن غروب بکش تا از تو گل بارون بشه بذار که از حظور تو لحظه ترانه خون بشه همسایه خدا می شم مجاور شکفتنت خورشید و باور می کنم نزدیک رفتار تنت قطره ام از تو من ولی در گیر دریا شدنم اسیر سحر عشق تو در حال زیبا شدنم بانوی موسیقی گل اسطوره ی عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن لب خنده ی تو جانم مغلوب رویا می کنه انگار جهان وا میسته و مارو تماشا میکنه بانوی موسیقی گل تندیس شاعرانه گی نوازشم کن ببر من به جاودانه گی شب از نگاهت آینه رو پر از ستاره میکنه برهنه می شه از خودش به من اشاره می کنه بانوی موسیقی گل ! شا پری رنگین کمون ! به قامت خیال من ململ مهتاب بپوشون! خاکستری ایرج جنتی عطایی روح بزرگوارمن دلگیرم از حجاب تو شکل کدوم حقیقت چهره ی بی نقاب تو وقتی تن حقیرم به مسلخ تو می برم مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم اسم من از من بگیر تشنه ی معنی منم سنگین بار تن برام ببین چه خسته می شکنم به انتظار فصل تو تما م فصل ها گذشت چه یاءس بی نهایتی ندیم من بود فصل بد خاکستری تسلیم بی صدا گذشت چه قلب بی سخاوتی حریم من بود دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظه ی معراج منه فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن هر شعرمو به پیکرم رشته ی تازیانه کن روح بزرگوارمن دلگیرم از حجاب تو شکل کدوم حقیقت چهره ی بی نقاب تو من اگه خدا بودم زویا زاکاریان من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید من اگه خدا بودم مادرای دجله خونین نمی مردن از فرات سرخ آلوده نو عروسان ماهی مرده نمی خوردن من اگه خدا بودم دخترای اورشلیم وغزه وسیدا جای حکم تیر ونارنجک ترانه می نوشتن روی دیوارا هرکسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار دست کم معجزه ای میکرد برای بچه های بی کس و بیمار اگر کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر وگر نه بازی واژه نمی بازم من کافر صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا دست معمار خدا بود خشت اول من و ما چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد اگر کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر وگر نه بازی واژه نمی بازم من کافر صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن انتظار محمد علی بهمنی خلاصه ی قصه ی ما یه جمله س یه جمله ی همیشه عاشقانه اگه همه حرفا بشه نصیحت اگه همه دنیا بشه بهانه تو همونی که بودی من همونم که هستم تو دلم سوزوندی من دلت شکستم میبینمت چشمام هم می زارم باز تو دلم غم روی غم می زارم دلم میگه پا روغرورت بذار اما بازم پا رو دلم می ذارم منتظرم یه شب که خواب شیطون خدا ما رو آشتی بده دوباره منتظرم منتظری همیشه قصه ی ماقصه ی انتظاره تو همونی که بودی من همونم که هستم تو دلم سوزوندی من دلت شکستم منم الناز نوربخش دلم می خواد رو شو نه هات بشینم نفس نفس با تو قناری بشم صدام کنی گل از گلم بشکفه در گیر حس بی قراری بشم بارون بیاد سایه ی روسرم شی ، مرد منی جهان تو خنده هات قناری جلدی که رو شونت سوگلی همه پرنده هات زنم ولی نه می شکنم نه با عشق اسیر یک حس خیالی میشم مثل خودت وقتی میای سراغم حس میکنم قشنگتر ازهمیشم چشماتو هم بذار که روبه رو تم خورشید امشب بغلت جا بده کویرم از تشنگی نفس هات به من با عشقت تب دریا بده مرد منی جهان تو خنده هات بگو که تا همیشه موندگاری آغوشمو وقتی محیا کنم راهی دیگه به غیر من نداری زنم ولی زن مثل کوه کوهی که جا به جا نمی شه استواره تو دوست داری گم شی تو آغوش ، من من آرزوم یه عشق موند گاره التماس الناز نوربخش لحظه’شكستن تووقت معراج ترانه ست وقتي التماس چشمات دلنشين ترين بهانه ست شبي گستاخي چشمهات اومداحساسم ودزديد تو هم آغوشي رويا شوق يك حادثه خشكيد من به سايه’ تو مهتاج سر راه تو نشستم شب تحريم ستاره من بدون تو شكستم گل ماتم زده’ من تو رو عاشقانه ساختم دل رسوا شده ام رو به تو عاجزانه باختم بي صدا با هر ترانه طعم خنجرو چشيدم خسته از غم زمونه بي تو من چه ها كشيدم مرد زخم خورده’ رويا توئي كه از من بريدي پژمرده شدي در من يخ كردي و خشكيدي شعر من خالي از تو حتي عطرت رو نداره ديگه آهنگي نمو نده وا سه هق هقم بزاره لحظه’شكستن تو ست توئي كه از من بريدي وقت التماس چشمهام خط رو اسم من كشيدي تیر خلاص شاهکار بینش پژوه تو دیگه از رو بوم من تو رو خدا پر نزنی هر کی به من یه زخمی زد تو دیگه خنجر نزنی هرکی رسید دروغی گفت دوست دارم ولی نداشت هر کی اومد جای دوا نمک رو زخم من گذاشت بیا یه فرقی داشته باش با هر کی اومد و نموند با اونکه روتنم یه زخم به جای یادگار نشوند بیا یه فرقی داشته باش با همه آدمای بد با اونکه دشمنم بود و سایمو با تبر می زد برگ دو رنگی رو واسه من یکی دیگه رو نکن تازه دارم جون می گیرم باز دوباره شرو نکن چیزی رو از دست نمی دم یا منجی روح منی یا آخرین تیر خلاص به قلب مجروح منی يك خيانت روزمره اندیشه فولادوند ببين ، من از همه ماجرا خبر دارم از آن خيانت بي ادعا خبر دارم بدون حرف برو آن كليد را بگذار ببين ! ببين ، من از همه ماجرا خبر دارم دروغ پشت دروغ ، به خدا خبر دارم ببين تمام تنم مثل بيد مي لرزد لبم كه اسم تورا سر بريد مي لرزد ببين ، من از همه ماجرا خبر دارم از آن دروغ به شب مبتلا خبر دارم مني كه لهجه افكار صامتت بودم براي حرف زدن پاي ثابتت بودم بدون حرف برو آن كليد را بگذار بدون حرف برو ، بحث ما خود آزاري ست تمام شد به خدا ، اين غرور كفتاري ست ببين ، من از همه ماجرا خبر دارم از آن خيانت بي ادعا خبر دارم چرا دروغ به من ؟! من كه عاشقت بودم مني كه لهجه افكار صامتت بودم براي حرف زدن پاي ثابتت بودم بدون حرف برو واژه ها خطرناكند پر از دروغ و سرابند و گاه غمناكند .... بخشایش کورش سمیعی به تو بد کردم اما من هنوزم از تو لبریزم دارم کم می شم از چشمات ببین تلخم غم انگیزم ببین مایوسم از نفرین طلوعی تازه برپا کن بیا خورشید دلتنگم منو با بوسه احیا کن همش ذخم و همش نفرین همش تو میری از پیشم تو کم میشی و من یکسر دارم عاشق ترم میشم همه ذخمی که من خوردم قسم با شه به تیغ تو داره از پا می افته نازنین تنها رفیق تو ببار ای خوب عاشق کش جهان یکسر به نام تو شروع من تو بودی و منم اوج و تمام تو کجای شب تو گم می شی که پیدا کردنت رویاست بگو بامن هنوزم عشق ما سرشارو پابرجاست بگو با من که این دنیا من و از ریشه ویرون کرد تورو آباد هر لحظه منو در گریه پنهون کرد کدوم رویا طلوع ماست که کابوس همه دنیا خرابم که دلسردم ازین کابوس پابرجا جهان سهم توء بانو من و گم کن تو دست باد که این عاشق به جرم تو شکست خورد و زمین افتاد گفت وگو سیمین بهبهانی گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بیند کسی؟گفتم که حاشا می کنم گفتی زبخت بد اگر نا گه رقیب آید ز در؟ گفتم که با افسون گری اورا زسر وا می کنم گفتی که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا ؟ گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم گفتی چه میبینی _ بگو _ در چشم چون آیینه ام؟ گفتم که من خود را در او عریا ن تماشا می کنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم؟ گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم...
بدون حرف برو، واژه ها خطرناكند
تمام رخت و لباست درون آن ساك اند
بدون حرف ، رجز، تسليت به من ، كفتار !
حوالي نفسم انتقام زنداني ست
وحكم تبرئه اش يك هواي طوفاني ست
چرا دروغ به من ؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
اگر كه ثانيه يخ بسته بود مي گفتي
به درز فاجعه نخ بسته بود مي گفتي
بدون حرف ، رجز، تسليت به من ، كفتار !
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
زندگی مسخره
نادر بختیاری
من از اين زندگي مسخره هيچ چي نمي خوام
جز پيانو و يكي حنجره هيچي نمي خوام
هر چي خواستم نه ، به هر چي كه نخواستم رسيدم
حالا جز عمر گره تو گره هيچ چي نمي خوام
هيچكي يادداشتامو هيچ وقت ننوشت و ديگه من
از تو هم دفتر بي خاطره هيچ چي نمي خوام
تا سر از خاطره دستاي رنگي در آرم
جز قلم وقتي پر از جوهره هيچ چي نمي خوام
نبين از عشقاي تو بچگي هيچ چي نمي گم
جز تو بادكنك وسرسره هيچ چي نمي خوام
تيكه چوبي باشه اسب كودكي هاي منه
باد اگه مي وزه جز فرفره هيچ چي نمي خوام
بي چشاي تو بجز آينه چشماي خودم
كه تو بارون جدايي تره هيچ چي نمي خوام
توي شعر اونكه با من زندگي كرده دلمه
جز جوون موندن اين شاعره هيچ چي نمي خوام
هي مي پرسن چي مي خواي ، اونكه مي خوام نيستمو باز
انگاري گوش خلايق كره هيچ چي نمي خوام
بس كه مردم رو صليب ستم بي خبرا
غير عيسايي از اين ناصره هيچ چي نمي خوام
وقتي از بي تپشي دنيا عقيمه واسه من
غير عشق اين تپش باكره هيچ چي نمي خوام
تمدن
کورش سمیعی
بارون يك ريز مياد از آ سمون د نيا داره تو دست من جا ميشه
منو بغل كن تا جها ني بشم د نيا بايد قدر تو رو بد ونه
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:55 توسط الناز نوربخش |